
سر كلاس، معلم اقتصاد گفت:
من خيلي با جنگ مخالفم...
با خودم گفتم: بابا دمت گرم كه به فكر آواره و بي خونمون شدن مردم هستي.
معلم اقتصاد ادامه داد: اگه جنگ بشه نرخ بهره هاي بانكي بالا ميره و سيستم اقتصادي آمريكا به خطر ميفته، اونوقت نميشه خونه با قيمت خوب بخريم!!
با خودم گفتم: زرشك!
***
سر كلاس شيمي، دبير رو به بچه ها كرد و گفت:
من خيلي با جنگ مخالفم...
با خودم گفتم: قربون هرچي آدم انساندوست مثه تو.
دبير ادامه داد: آخه اگه جنگ بشه و بمب شيميائي بزنن به عراق، فعل و انفعالاتش لايه ازن رو سوراخ ميكنه، اونوقت ما چيكار كنيم؟!
با خودم گفتم: زرشك!
***
معلم زبان، آدم فهميده اي به نظر ميرسيد. به بچه ها گفت:
من خيلي با جنگ مخالفم...
با خودم گفتم: كاشكي ميشد همه به اندازه تو از جنگ بيزار بودن.
معلم زبان ادامه داد: مردم همينجوريش بجاي اينكه كتاب بخونن ميرن ميشينن پاي تلويزيون كه اخبار جنگ رو بيينن! حالا واي به اينكه جدي جدي جنگ بشه!
با خودم گفتم: زرشك!
***
استاد جغرافيا، عينكش رو روي دماغش جا بجا كرد و گفت:
من خيلي با جنگ مخالفم...
با خودم گفتم: درسته دو بار منو تجديد كردي، ولي بازم خودت!
استاد دماغشو بالا كشيد و گفت: از 100 نفر بپرسي مركز كروليناي جنوبي كجاس، دو نفر هم نميدونن! ولي ماشاالله همه ميدونن كابل و بغداد كجاس! واي به اينكه جنگ بشه!
با خودم گفتم: زرشك!
***
دبير هندسه، دستهاي گچي شو به هم زد و گفت:
آقا من خيلي با جنگ مخالفم...
با خودم گفتم: آخ شير مادرت حلالت! فكر نميكردم تو يكي دلت برا ملت عراق بسوزه!
به طرف ميزش اومد و گفت: ميترسم سربازامون موقع شليك بمب، توي اين معادلات سينوس كسينوسي اشتباه كنن بزنن خودمون رو لت و پار كنن!!
با خودم .....

|
+| نوشته شده توسط ساعد در سه شنبه 29 فروردین1385 و ساعت 13:3