|
تو ننگ عربی، سید حسن!
تو ننگ عربی، سید حسن!
نام تو را باید
تو تفنگ دست میگیری تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن! تازه عمامه سیاه سرت میگذاری تو ننگ عربی، سید حسن! بجای آنکه در حرمسرایت بگردی در مخفیگاهت تو کافر شده ای، سید حسن! فقط به رسم مردان بزرگ عرب امید مهدینژاد |+| نوشته شده توسط ساعد در پنجشنبه 5 مرداد1385 و ساعت 1:51 خطوط موازی
سخت نگير!
|+| نوشته شده توسط ساعد در چهارشنبه 16 فروردین1385 و ساعت 13:57 جاده وجود
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود.مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زیر لب گفت: ولی تلختر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی. *** هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نا امید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. |+| نوشته شده توسط ساعد در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 6:27 دوستی "تا" ندارد
...با يک شکلات شروع شد. من يک شکلات گذاشتم توی دستش. او يک شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم. او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. ديد که مرا می شناسد. خنديدم. *** هر بار يک شکلات می گذاشتم توی دستش؛ او هم يک شکلات توی دست من. باز همديگر را نگاه می کرديم. يعنی که دوستيم، دوستِ دوست. من تندی شکلات را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکيدم. می گفت: شکمو! تو دوست شکمويی هستی! *** يک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود. برود آن دور دورها. می گويد: می روم. اما زود بر می گردم. من می دانم.. می رود و بر نمی گردد. |+| نوشته شده توسط ساعد در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 0:20 اشاره و لبخند
هنوز هم هی سرت را بالای ستاره می گيری؟
|+| نوشته شده توسط ساعد در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 6:20 خداحافظ
خداحافظ پرده نشين محفوظ گريه ها حالا ديدار ما به نمی دانمِ آن کجای فراموشی ديدار ما اصلا به هوای هر چه بادا باد ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديدند ديدار ما به همان سرعت معلوم دلنشين تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نيست... ديگر سفارشی نيست تنها جان تو و جان پرندگان پربسته ای که به ايوان خانه می آيند...
|+| نوشته شده توسط ساعد در شنبه 8 بهمن1384 و ساعت 10:23 |
|


می دانم!







