تبليغاتX
..::این وبلاگ عنوان ندارد::..
 تو ننگ عربی، سید حسن!
تو ننگ عربی، سید حسن!

نام تو را باید
از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم

http://english.safe-democracy.org/media/Nasrallah1.jpg

تو
بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات
لم بدهی
و چرت تابستانی ات را
با دود قلیان مفرح کنی

تفنگ دست می‏گیری
و از پشت تریبون المنار
با نعره‌ها‌یت
چرت ما را پاره می‏کنی

تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!
نه شکمت
آن اندازه است
که از پشت دشداشه‌ها‌ی سفید
وقار عربی ات را نمایان کند
نه چفیه و عقال داری

تازه عمامه سیاه سرت می‏گذاری
که ما را به یاد خمینی می‏اندازد
که یکبار چرت مان را پاره کرده بود!

 تو ننگ عربی، سید حسن!

بجای آنکه در حرمسرایت بگردی
و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی
تا فردا در بهشت
برای مغازله با حوریان آماده باشی

در مخفیگاهت
که نمی‏دانیم کجاست
می نشینی و نهج البلاغه می‏خوانی

تو کافر شده ای، سید حسن!
و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...

فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشک‌ها‌یت
به ریاض که نمی‏رسد؟!

امید مهدی‌نژاد

|+| نوشته شده توسط ساعد در پنجشنبه 5 مرداد1385 و ساعت 1:51  
 خطوط موازی

   می دانم!
      من و تو دو خط موازي هستيم...
   اما بيا دور از چشمان معلم
                همديگر را در نقطه احساس قطع كنيم.

   سخت نگير!
                                                                                   گمان نكنم يك نقطه به جايي بر بخورد...

|+| نوشته شده توسط ساعد در چهارشنبه 16 فروردین1385 و ساعت 13:57  
 جاده وجود

كوله ‌پشتی‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود.مسافر با خنده‌ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ‌تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی.
 كاش می‌دانستی آن چه در جست و جوی آنی، همین جاست.
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه می‌داند، پاهایش در گل است، او هیچگاه لذت جست و جو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جست و جو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسی نخواهد دید؛ جز آن كه باید.
مسافر رفت و كوله اش سنگین بود.

***

هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نا امید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسید. جاده‌ای كه روزی از آن آغاز كرده بود.
درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایه‌اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می‌شناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داری، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز كه می‌رفتی، در كوله‌ات همه چیز داشتی. غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. دست‌های مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جاده‌هاست.

|+| نوشته شده توسط ساعد در پنجشنبه 11 اسفند1384 و ساعت 6:27  
 دوستی "تا" ندارد

...با يک شکلات شروع شد. من يک شکلات گذاشتم توی دستش. او يک شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم. او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. ديد که مرا می شناسد. خنديدم.
گفتم: دوستيم؟ گفت: دوستِ دوست.
گفت تا کجا؟ گفتم: دوستی که "تا" ندارد.
گفت: تا مرگ! خنديدم و گفتم: من که گفتم "تا" ندارد.
گفت: باشد، تا پس از مرگ. گفتم: نه نه نه! "تا" ندارد.
گفت: قبول! تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند. يعنی زندگی پس از مرگ. با هم دوستيم؛ تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم. خنديدم و گفتم: تو برايش تا هر کجا که دلت می خواهد يک "تا" بگذار. اصلا يک "تا"يش از سر اين دنيا تا آن دنيا. اما من اصلا "تا" نمی گذارم.
نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد. می دانستم. او می خواست حتما دوستی مان "تا" داشته باشد. دوستی بدون "تا" را نمی فهميد...
گفت: بيا برای دوستيمان يک نشانه بگذاريم. گفتم: باشد. تو بگذار.
گفت: شکلات، هر بار که همديگر را می بينيم، يک شکلات مال تو، يکی مال من، باشد؟ گفتم: باشد.

***

هر بار يک شکلات می گذاشتم توی دستش؛ او هم يک شکلات توی دست من. باز همديگر را نگاه می کرديم. يعنی که دوستيم، دوستِ دوست. من تندی شکلات را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکيدم. می گفت: شکمو! تو دوست شکمويی هستی!
و شکلاتش را می گذاشت توی يک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم: بخورش! می گفت: تمام می شود. می خواهم تمام نشود و برای هميشه بماند.
صندوق پر از شکلات شده بود. هيچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم: اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرمها، آنوقت چکار می کنی؟ گفت: مواظبشان هستم. می گفت: می خواهم نگهشان دارم تا موقعی که دوست هستيم. و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: نه! نه! "تا" ندارد! دوستی که "تا" ندارد!

***

يک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود. برود آن دور دورها. می گويد: می روم. اما زود بر می گردم. من می دانم.. می رود و بر نمی گردد.
يادش رفت شکلات را به من بدهد. من يادم نرفت. يک شکلات گذاشتم کف دستش.  گفتم اين برای خوردن. يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش: اين هم آخرين شکلات برای صندوق کوچکت. يادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هايش. هر دو را خورد. خنديدم. می دانستم دوستی من "تا" ندارد. می دانستم دوستی او "تا" دارد. مثل هميشه. خوب شد همه شکلات هايم را خوردم. اما او هيچ کدامشان را نخورد. حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟...

|+| نوشته شده توسط ساعد در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 0:20  
 اشاره و لبخند

ستاره

هنوز هم هی سرت را بالای ستاره می گيری؟
             پشت اين آسمان باز آسمانی ديگر است.
                                                                  باز هم پر از ستاره...
             پشت آن آسمان، باز آسمانی ديگر،
                                                                  
پر از واژه و پری...
زبان بی نهايت، همين اختلاط اشاره و لبخند است.
        تو چرا از خواب ديشبت، هی برای آينه سخن می گوئی؟
                                                آينه، تعبير همين معانی آسان ماست.
                                         باور کن، باور کن، باور کن ...

 

|+| نوشته شده توسط ساعد در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 6:20  
 خداحافظ

خداحافظ...
خداحافظ پرده نشين محفوظ گريه ها
حالا ديدار ما به نمی دانمِ آن کجای فراموشی
ديدار ما اصلا به هوای هر چه بادا باد
ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديدند
ديدار ما به همان سرعت معلوم دلنشين
تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد
تا چراغ و شب و اشاره بدانند
که ديگر ملالی نيست...
ديگر سفارشی نيست
تنها جان تو و جان پرندگان پربسته ای که به ايوان خانه می آيند...

|+| نوشته شده توسط ساعد در شنبه 8 بهمن1384 و ساعت 10:23