|
مصاحبه
یه مصاحبه طنز میکس شده با |+| نوشته شده توسط ساعد در یکشنبه 30 بهمن1384 و ساعت 11:53 کم نیاریم!
بعد از چاپ تصاویر اهانت بار روزنامه دانمارکی نسبت به حضرت رسول (ص)، طومارهای اینترنتی زیادی برای ابراز نفرت و انزجار از این روزنامه امضا شد و البته در کنارش تعدادی طومار هم برای حمایت از این حرکت تهیه شد. ضمنا اگر زیاد با جنسهای خارجی سر و کار دارید، اما دیگه دلتون نمی خواد پولی را که با هزار زحمت بدست آوردید (یا با هزار خجالت از حضرت پدر گرفتید!) بریزید توی شکم دانمارکی ها، یادتون باشه جنسهایی که بارکدشون با 57 شروع می شه مال دانمارکه.
|+| نوشته شده توسط ساعد در سه شنبه 25 بهمن1384 و ساعت 17:21 کاروانی از سفر آرام جان می آورد...
این حسین کیست خدایا که خدایی می کند |+| نوشته شده توسط ساعد در چهارشنبه 19 بهمن1384 و ساعت 20:7 ... عشق را عباس معنا می کند
چون ببارد ابر دریا می کند |+| نوشته شده توسط ساعد در سه شنبه 18 بهمن1384 و ساعت 15:35 اعتراض
حتما در جریان توهین روزنامه دانمارکی به پیامبر (ص) هستید. اعتراض به سردبیر نشریه اهانت کننده: اعتراض به دولت دانمارک: اعتراضهای میلیونی به روزنامه های دانمارک |+| نوشته شده توسط ساعد در سه شنبه 18 بهمن1384 و ساعت 3:13 دوستی "تا" ندارد
...با يک شکلات شروع شد. من يک شکلات گذاشتم توی دستش. او يک شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم. او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. ديد که مرا می شناسد. خنديدم. *** هر بار يک شکلات می گذاشتم توی دستش؛ او هم يک شکلات توی دست من. باز همديگر را نگاه می کرديم. يعنی که دوستيم، دوستِ دوست. من تندی شکلات را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکيدم. می گفت: شکمو! تو دوست شکمويی هستی! *** يک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود. برود آن دور دورها. می گويد: می روم. اما زود بر می گردم. من می دانم.. می رود و بر نمی گردد. |+| نوشته شده توسط ساعد در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 0:20 تاوان
|+| نوشته شده توسط ساعد در سه شنبه 11 بهمن1384 و ساعت 9:20 حس غریب
نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو توی کوره راه چشمام عطر بارون، بوی سیبی تو همون حس غریبی که همیشه با منی |+| نوشته شده توسط ساعد در دوشنبه 10 بهمن1384 و ساعت 21:0 اشاره و لبخند
هنوز هم هی سرت را بالای ستاره می گيری؟
|+| نوشته شده توسط ساعد در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 6:20 خداحافظ
خداحافظ پرده نشين محفوظ گريه ها حالا ديدار ما به نمی دانمِ آن کجای فراموشی ديدار ما اصلا به هوای هر چه بادا باد ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديدند ديدار ما به همان سرعت معلوم دلنشين تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نيست... ديگر سفارشی نيست تنها جان تو و جان پرندگان پربسته ای که به ايوان خانه می آيند...
|+| نوشته شده توسط ساعد در شنبه 8 بهمن1384 و ساعت 10:23 کبوتر و کلاغ
يه کلاغ پير و تنها روي اين شاخه نــشسته نه قراري واسه موندن نه اميدي واسه پرواز همـه عمـــر درازش توي ايـن سيــــــاهي بوده خيلي وقت پيش همه عشقش يه کبوتر سفيد بود چه شبايي که به يادش تا سحر ستاره ميشمرد اما آخه کي شنيده يه کلاغ آواز بخونه اينه که يه روز پاييز کبوتر حرف سفر زد حالا اين کـــلاغ تــنهـا مـونـده بـا يـه عـالـمـه ياد اما تو شباش دوباره سفره ترانه بازه تمــوم خـاطـره هـاشو بـه تـرانه ها سپـرده |+| نوشته شده توسط ساعد در جمعه 7 بهمن1384 و ساعت 3:52 |
|




















